تبليغاتX
شیدوش
 
برای فهمیدن هر چیزی... هر موقع که باشه مهم نیست فقط بسته به دیر و زود بودنش تاوان و بهاش و باید پرداخت.

خب احمق بفهم دیگه... یه چیزای تو زندگی بعضی آدما اتفاق نمی افته... چه دعوایی؟ چه پاچه گرفتنی؟ باید حتمن بزنن تو سرت که حالیت بشه؟ باید حتما شخصیتت و زیر سوال ببرن که بفهمی.؟

پاک کن اون اشکهای احمقانه رو که دو زار ارزش نداره.

واقعا باید تاوان خنگ بودنتو بپردازی دلم.

تو دیگه مردی عزیزم ... دلم

نوشته شده توسط نیاز نورایی در شنبه نوزدهم آذر 1390 |
 
دیگر دست، توان کشیدن بر روی پیشانی عرق نشسته از کابوس های هولناک هر شب را ندارد...

دیگر سپیدی نمانده که با نور و رنگ، قرمز و آبی بنشانم برش

دیگر توان حس کردنت هم نیست

دیگر باید بروی ..

تو دیگر آنجا نیستی ...

تو دیگر تمام شدی عزیزم ...

دلم


نوشته شده توسط نیاز نورایی در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 |
 
دستی بر پیشانی عرق نشسته میکشم، به سراسیمگی سوار ادامه خواب‌های هولناک هر شب را به دوش میکشم، این بار آرام و بی صدا با فریادی که از حنجره بیرون نمی‌جهد.. سکوت می‌کنم، سکوتی که از مرگ بزرگ تر است. سکوتی که سرشار از نا گفته‌هاست..قلم خشک شده بر سپیدی، دریچه بسته است، نور نمی‌تابد،همه چیز با من قهر است.. قلم ، رنگ، ذهن.... باز از نو شروعش کردم تمام اشتباهاتم را. تو آیا فرق میکنی؟ اشتباهاتم آیا برایت رنگ جدیدی است؟ می‌خواهم بشنوم که بگویی اشتباهی در کار نبوده ..میگویی؟

نوشته شده توسط نیاز نورایی در شنبه نوزدهم شهریور 1390 |
 
به آرامی دوستت خواهم داشت
انگار که در رویاهایت به یک پیک نیک رفته باشی
در حالی که مورچه‌ای در کار نخواهد بود
و بارانی نخواهد بارید.

نوشته شده توسط نیاز نورایی در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 |
تا آن روز پیش نیامده بود که حالش اینقدر بد باشد. مثل این بود که آسانسور جهنم غرش کنان در زندگی او سقوط کرده بود و در روحش سوراخی به جای گذاشته بود. مدت درازی نگذشت که شروع کرد به گریستن. با دقت و با تفاهم به حرف هایی گوش می کردم که هیچ کس دوست ندارد بشنود و به کار هیچ کس نمی آید. چنین حرف هایی دردی از کسی دوا نمی کند و تنها خاصیتش این است که خلایی وسیع به نام درماندگی به وجود می آورد. چه کاری از من بر می آمد؟ جز این که من رفیقش بودم و گوش می دادم… و گوش می دادم … و گوش می دادم … و گوش می دادم … و گوش می دادم تا این که سرانجام در اثر گوش دادن به حرف های او آسانسور جهنم در روح من هم سقوط کرد. به یک ترازوی عجیب که فقط کسی در حد کافکا می توانست آن را ابداع کند احتیاج داشتیم تا بدانیم حال کی بدتر است.
نوشته شده توسط نیاز نورایی در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 |
 
دستی بر پیشانی عرق نشسته میکشم، به سراسیمگی سوار ادامه خواب هولناک دیشب را بر دوش میکشم، تازیانه به دست که بر خود مینشانمش، به تاختن در هیچ پایان میدهم و میایستم. ایستایی که دیگر یارای حرکتی نیست.. باد می وزد و من محسور در خود... محبوس در زمان و مغموم از یافته‌هایی که هیچ مجالی برایش نیافتم. به تو فکر میکنم ، تویی که سبز آمدی و سرخ ماندی و دست بر قلم می برم تا بنشانمت بر سپیدی دریچه ای که پر احساس ترین خلق زندگیم باشی ، آمدنت را سبز، ماندنت را سرخ و قلم را رها میکنم تا برداریش و زمان رفتنت را خود بنشانی بر سپیدی دریچه ی احساسم... چون محتسب بنشانش ، جسور باش! 

نوشته شده توسط نیاز نورایی در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 |
 
دستی بر پیشانی عرق نشسته میکشم .... ادامه خواب هولناک دیشب بر دوش تا نور، آرام آرام پشت پرده ظاهر شود... بسان  قوچی بر فراز کوهی استوار که  به سختی به تعادل می اندیشد. از دریچه خارج می شوم از دریچه ای که پسرکی تخس، با تنه ای سر به هوا راستیش را مورب کرده است.. رنگ آغاز می شود ... قلم محتسب مینشاندش بر سفیدی .. سبز ، سرخ ، نیلی...

گاه پر حرارت و گاه خاموش ... نعره قلم برمیگرداندم به دریچه کج مانده ، بازوهایم باز می ایستند و صدای قلبم نیز... و فکر میکنم به ترکیب ، توجیهی نیست جز به شباهت فیلمی در دوربینی  قدیمی که از عدد ۴۰ هم گذشته است و شاید ظاهر شود ، نه با نور باز تابیده شده بلکه با نور پشت پرده.. آسمان صاف است باد می وزد و دریچه را راست می کند میبینم سبز و سرخی را که می چکد و از دریچه خارج می شود به واسطه راستی ... صداقت و ماهیت رنگ ها ...

نوشته شده توسط نیاز نورایی در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 |
به عشق گفتم: بیا با هم باشیم . گفت : برو بابا تو چاقی

به غم گفتم: دست از سرم بردار گفت: نه تو جنبه اش و داری

به کار گفتم:  خوب حقمو بده گفت: نوبتت نشده بچه

به رنج گفتم: کافی نیست؟ گفت: به وقتش میگم بهت

به شیطون گفتم: بیا تو با من دوست باش

خندید و گفت: عرضه اش و نداری

گفتم: دارم

گفت: رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون

گفتم: زکی شعر از خودته؟

گفت: آره

گفتم: دروغگوی دزد

گفت: دیدی گفتم عرضه اش و نداری

به خدا گفتم: بابا این چه وضعشه آخه؟

گفت: خیلی هم دلت بخواد

گفتم: دلم نمی خواد

گفت: به تخمم

نوشته شده توسط نیاز نورایی در پنجشنبه چهارم فروردین 1390 |
 
خوب بالاخره به عنوان يك خانم محترم بايد رفت يه جاهايي

چند روز پيش براي عمل شايسته و پاك اپيلاسیون به يك مركز بسيار شيك مراجعه كردم..

بعد از انجام فرايض اوليه و ضمن اين كه لنگ مبارك در دستان خانم جواني بود ... صحبت‌هايي هم رد و بدل شد...

-شما كارتون چيه؟

- آي ... گرافيك

- چه جالب منم گرافيك خوندم

- آي .. واقعا؟ هنرستان؟

- نه  دانشگاه

-  آي... باريكلا

- واسه همينه كه انقدر تو كارم دقيقم

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ... آها .. جانم؟

- همه مشتريام مي‌گن كه تو خيلي دقيقي يه دونه  مو هم به تن آدم نمي مونه...خب مال همينه كه من گرافيك خوندم ديگه ... گرافيكا آدماي دقيقين!!!

-آآآآآآآآآآآآآآآآآي آره خب

- شما تو كدوم مجله كار مي‌كنين؟

- من ؟ مجله؟ نه من تو مجله كار نمي‌كنم ...

- خب پس چي كار مي‌كنين؟

- كار گرافيك

- خب يعني مجله ديگه؟

- آييييييييييييييييييييييييييييي آخ آخ آخ .. گرافيك كه فقط بستن مجله نيست

- من عاشق گرافيكم ... اما اين كارم خيلي دوست دارم  ..هيجانش زياده

- آخ آخ خ خخخخخ آره خب

- خب تمام شد ! مباركه خانومي

- مرسي دستت درد نكنه

- آخر نگفتين تو چه مجله‌اي كار مي‌كنين... ميشه يك كارت ويزيت برام بزنين؟ مي‌خوام برم دبي اين كارو ادامه بدم

- آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

- چي‌شد؟ چي شد؟

نوشته شده توسط نیاز نورایی در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 |
 
همیشه در خودکشی هایم ناموفق بوده ام، همیشه در همه چیز ناموفق بوده ام. بهتر بگویم زندگی ام عین خود کشی هایم بوده. آنچه دربار ی من وحشتناک و غم انگیز است ، اشراف کامل من به موفق نبودنم است. روی کره زمین هزاران نفر هستند که از نیرو، روحیه، زیبایی، شانس بی بهره اند ، اما بدبختی عجیب من این است که از بدبختی خود آگاه ام. همیشه از تمام مواهب زندگی بی بهره بوده ام، به جز هوشیاری و آگاهی . از خودم شرمسارم. در زندگی آدم ناتوانی بوده ام و راهی برای خلاصی از آن پیدا نکرده ام. آدم بی فایده ای هستم و هیچ کاری نمی توانم بکنم.

اریک امانوئل اشمیت در کتاب زمانی که یک اثر هنری بودم...

من نمی دونم "اریک" از کجا همه حالات منو این جور دقیق وصف کرده به هر حال دستش درد نکنه ... از دور روی ماهش و می بوسم...

نوشته شده توسط نیاز نورایی در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 |